خرید بک لینک
ای اشک روان! بگو دل افزای مرا...

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوقست در جدایی و جورست در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست

بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سریست با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نهایم اینت بلعجب

در حلقهایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر میشنویم از تو ای عجب

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم

ما خود نمیرویم دوان در قفای کس

آن میبرد که ما به کمند وی اندریم...

-------------------------------

پ.ن:

شاید در نظر تو این قصه از اولش خوشایند نبود

اما

با اینکه از من بعید بود، ولی عاشقت شدم...

واین شیرین ترین شهد عالم بود به کام من...

ساعت1:35 دقیقه بامداد

نوشته شده در چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٦ساعت ۱:٤٦ ق.ظ توسط فدک نظرات ()

برچسب: افزای, نویسنده: پرهام نعمتی تاريخ: جمعه 10 شهريور 1396 ساعت: 23:06

صفحه بندی