خرید بک لینک

اگر اشتباه نکنم
به گمانم آخرین دیدار ما
بالای بُنبستِ همین باغ صنوبر بود
تو پیراهنِ بنفشی از بارشِ پروانه پوشیده بودی
باران هم میآمد،
زیر درختی که بر پرچینِ پسین خمیده بود
چیزی جز چراغی شکسته،
سنگچینِ اجاقی خاموش،
و دو سه کبریتِ سوخته ندیدیم.

راستی چرا به خاطر یک خط خالی
از خوابِ جمعه و از مَشقِ گریه گذشتیم؟!

اگر اشتباه نکنم
به گمانم کسی بالای بُنبستِ باغ صنوبر نوشته بود:
- چه بسیار که به جستجوی آن دروازهی بزرگ
در مِه به جانب دریا رفتند،
نشانیِ کسان ما را با خود بردند،
و دیگر باز نیامدند.

هنوز رَدِپای پرندهای
بر خوابِ خیسِ راه پیدا بود،
باران هم میآمد.
گفتم بیا به خانه برگردیم
چیزی به آخرین دقایق روز باقی نیست!
به خدا من از این همه همهمه در سایهسارِ صنوبران میترسم.
اینجا پسِ هر سنگ و هر درخت،
انگار شبحی خاموش
پیِ کبریتی سوخته
جیبهای خیسِ بارانیِ خود را میکاود،
میبینی ریرا...!؟

تو گفته بودی عدهای آدمی و پَری
خاطراتِ برهنهی ما را به جانبِ جوبارِ بزرگِ روز میبرند،
تو گفته بودی دریا
پشتِ همین پرچینِ شکسته آرمیده است،
پس کو، کجا، چرا...
چرا به خاطرِ یک خطِ خالی
از خوابِ جمعه و از مشقِ گریه گذشتیم!؟

دیگر تمام شد،
حالا بیا به خانه برگردیم
بیا به فالِ گشودهی این کتابِ قدیمی
فقط از یک جوابِ روشنِ کوتاه
به سهمِ اندکِ این علاقه قناعت کنیم.
اگر اشتباه نکنم
به گمانم دارد یک اتفاقِ تازه میافتد.

سید علی صالحی

-----------------------------------

پ.ن: آخرین دیدار ما...

هنوز رد پایت بر جاده ی خیس نگاهم پیداست...

هیچوقت از یادم نمی رود...

ساعت2:49 دقیقه بامداد

برچسب: آخرین,دیدارما, نویسنده: پرهام نعمتی تاريخ: جمعه 17 شهريور 1396 ساعت: 0:43

صفحه بندی