هوالعزیز
سلام
صبحتون بخیر و شادی
خدا خیلی دوسم داره.گاهی اصلا نمیذاره حسرت چیزی به دلم بمونه.تا آرزو می کنم برآورده اش میکنه.
همین چند روز پیش بود که آرزو کردم قبل از رفتن، یه دفعه دیگه امیررضا و بقیه ی بچه ها رو ببینم.
چهارشنبه ی هفته ی گذشته امیررضای دوست داشتنی ام با یه دسته گل اومد دیدنم.
برا روز معلم آورده بود.فک می کنه چون براشون قصه میگم، معلمم!
بازم بوسیدمش، بازم عمیق ...


مامانش گفت: زحمت نکشید صورتش کثیفه! گفتم: ماهه! عسله! خوشمزه اس!
خودش خندید.
مامانش بهش گفت: خ. ... میخواد از اینجا بره، یه خانوم دیگه میاد جاش.خیلی ناراحت شد.کاش بهش نگفته بود.
زمین خورده بود.از چونه اش خون اومده بود ریخته بود رو یقیه ی لباسش!
دلم ریش شد. اما بهش گفتم اشکال نداره گل خوشگلم! در عوض مرد شدی! خندید!
اومد تو بغلم! با هم عکس گرفتیم.

فرشته ی کوچولوی من
دوست دارم

برچسب:
نویسنده: پرهام نعمتی