هوالرئوف
سلام
دلم برا بچه ها خیلی تنگ شده.
خیلی وقته ندیدمشون.بیشتر برای امیررضا!
عکسش رو صفحه ی مانیتوره!ماهه!
امیررضای دوست داشتنی من!
آخرین باری که دیدمش، چون فک کردم شاید دیگه نبینمش، بوسیدمش!
یه بوسه ی عمیق و خوشمزه!
هنوز طعم اون لپای خوشگل و نرم و کوچولوش از یادم نرفته!
وقتی گرفتمش تو بغلم، احساس کردم اون جثه ی ریز و کوچولوش چقدر دوست داشتنیه! فک می کنم امیررضا هم فهمیده بود شاید دیگه منو نبینه و شاید چون محکم تو بغلم گرفته بودمش، فهمیده بود. چون اونم محکم بغلم کرده بود.
یه لحظه آرزوکردم یه پسر ماه و دوست داشتنی مثل امیررضا داشته باشم.
یکی که اگه دلتنگش شدم، بتونم بگیرمش تو آغوشم و بهش محبت کنم.
اون دفعه ی آخری با هم هپ هپ بازی کردیم.با اینکه هنوز 4سالش بود اما تا نزدیک 200رفت و دلش خواست بیشتر بگه اما چون وقت نداشتم گفتم: نازنینم! خاله که دیگه بیشتر از 200بلد نیست! خندید.
گفت سوختی!
دلم برای امیرحافظ شیطون
هم تنگ شده.دفعه ی آخری که دیدمش چون سرما خورده بودم نبوسیدمش.هر چند حتی اگه سرما هم نخورده بودم، بازم نمی ذاشت بوسش کنم.دلم برای عشقم گفتنناش تنگ شده! مخصوصا که دستشو هم به حالت قلب درمیاورد، ورووجک!
برای آراس هم همینطور و بقیه ی بچه ها....
برچسب:
نویسنده: پرهام نعمتی