وقتی فهمیدم، حرفهایت فقط شعر بود!
که دیدم هر کدامشان را
شصت، هفتاد نفر! و حتی بیشتر هم!! دیده اند!
حرفهایی که فکر میکردم
فقط مال من است!...
اما من حرفهایم را
به تو
فقط، به تو گفته ام...
و البته خدا هم میداند!...
و کاش می دانستی
چه بر سرم آمد
وقتی که دیدم
دردِ دل هایت را پیش کسانی بردی
در دنیایی که همه چیزش مجازی است،
حتی همدردی!
و من در تنهاییِ سرد و غریبانه ام،
هزاران بار شکستم
خورد شدم
و
خوش سوختم!
"آشنایی ناشناس!"
----------------------------
پ.ن:
جان بیمار مرا نیست ز تو روی سؤال
ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد

برچسب:
نویسنده: پرهام نعمتی