خرید بک لینک

هوالرحمان

ساعت نزدیک یک بامداد است

خوابم نمیاد.

کمی گریه کردم

مادرم فهمید...

ای خدا! چرا اینجوری شد؟گریهنمیتونم مامانم رو ناراحت ببینم.ناراحت

خدایاشکرت برای همه رنجها...گریه

12:57

-------------------------------------------

شنبه1396/2/30 ساعت8:30

خدایا شکرت که امروز یک بار دیگه خورشیدت رو دیدم.

دیشب بالاخره ساعت 3 با حال پریشان خوابیدم.

چه شب سختی بود دیشب.چه حالِ بدی داشتم دیشب...

بیشتر برای مادرم ناراحتم. وقتی غصه می خوره و یا ناراحت میشه، بدتر داغون میشم.گریه

دردِ قفسه ی سینه ام دوباره برگشته.البته نه به اون شدت اون موقع ها؛ اما گاهی کلافه ام می کنه.کلافه

.

.

.

حرفهای دلم نه در شعر جا می شوند،

و نه حتی در یک داستان بلند!

اما اگر گوشی محرم و صبور باشد

با سینه ای زخم خورده ی فراق

به اندازه ی هزار و یک شب دردزاد می شوم!...دل شکسته

برچسب: نویسنده: پرهام نعمتی تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 15:11

صفحه بندی