هوالمحبوب
سلام
پاس نوشتم و از همکارم خداحافظی کردم و سریع رفتم که برسم به کلاس هام.
از در ورودی ساختمون که خارج شدم، دیدم تو محوطه اس. داشت با تلفن حرف میزد.رو اولین پله وایساده بود.پشتش به من بود.می خواستم آروم رد بشم از کنارش؛ اما حضورم رو حس کرد چون یه کم چرخید و نگاه کرد.لبخند زدم و یه سلام بیصدا با سر کردم.
زیاد وانسادم ،نگاش کنم.اونم با سر جواب داد و یه کوچولو به حالت احترام خم شد.
نسبت به دیروز بهتر بود.کمتر غمگین بود. شاید علتش تاثیر رفتار و حرفهای دیروزم بوده.
البته شاید.این برداشت من هستش.نمی دونم شاید علت دیگه ای هم داشته.
آخرین جمله ای که اون روز بهش گفتم این بود:
" دلم می خواد همیشه شاد و سرحال ببینمتون
"
نمی دونم چرا، اما سکوت کرد و دیگه هیچی نگفت.
هر برداشتی کرده، برام مهم نیست.حق داره .من به خودی خود هم به خاطر اینکه شبیه هیچکس نیستم،و همچنین به خاطر خلقتم !
محکومم! 
نمی تونم ببینم ناراحته!
وقتی شاده، زیباتره!
وقتی شاده، منم خوشحالم.
آرزوم شادیشه....
برچسب:
نویسنده: پرهام نعمتی