دومین سال خدمتم اداره منو فرستاد به یه کتابخونه ی تازه تاسیس به اسم کتابخونه ی : استاد یداله بهزاد
این مقدمه رو گفتم چون لازم بود و مربوط به این خاطره ای میشه که میخوام واستون تعریف کنم.
یه روز که سر کار بودم تو همون کتابخونه ی استاد بهزاد.اعضا همه مشغول خوندن و سکوت کامل همه جا رو گرفته بود که یهو یه آقایی درو باز کرد و با صدای بلند گفت: مردونه اس یا زنونه؟!!!
منم که خنده ام گرفته بود- یاد حمام مردونه زنونه افتادم!!!!- دستمو بالا آوردم به نشانه ی سکوت و گفتم بیاد تو.
اما کوتاه بیا نبود!!
می گفت : آخه یه وقت زنونه نباشه!!!
آخرش وقتی دیدم با اون صدای کلفتش تموم اعضا رو هراسون کرد. گفتم : آقا بیاتو ببینم چیکار داری حموم که نیست!!!
خلاصه اومد تو.قیافه اش مثل مردای تو فیلم فارسی بود...
گفت : اُسا بهزاد هست؟
جل الخالق! فک کردم اشتباه اومده چون دور و بر کتابخونه پر مغازه ی مکانیکی بود!!!
گفتم : آقا درست اومدید؟!!
گفت : مگه اینجا کتابخونه ی اُسا بهزاد نیست؟!!!
منم گفتم : درسته .همین جاست.
گفت : من با اُسا بهزاد کار دارم!!!
ای خدا!! حالا استاد بهزادو از کجا واست بیارم .استاد بهزاد که سالها پیش فوت شده!!! اینا رو تو ذهن خودم گفتم.!
تمام اعضای تو سالن خنده شون گرفته بود!!
منم گفتم : آقا استاد بهزاد سالهاست که فوت شدن و این کتابخونه مزین به نام ایشان است.
یه دفعه گفت : ای داد بیداد!! کی فوت شده؟!!! سالها دیگه چیه آبجی؟ من خودم پریروز همینجا دیدمش!!! ای روزگار...
عجب! استاد بهزاد پریروز اینجا بوده؟!!! اینو تو دلم گفتم.
البته آقاهه واقعه جدی حرف میزد و بهش نمی اومد حالش ناخوش باشه.
منم گفتم : خوب الان چه فرمایشی دارید؟
گفت : باید خودشو ببینم یه امانتی پیشم داره؟
بیشتر متعجب شدم گفتم : امانتی؟!!
یه دفعه یه کیف پلاستیکی نشونم داد و گفت: آبجی راهم دوره ، الانم که اُسا بهزاد نیست.یه لطفی در حق این داداشت می کنی؟
منم گفتم : در خدمتم..
گفت : این کیفو بده به استاد بهزاد و ازش تشکر کن.
کیفو ازش گرفتم خیلی سنگین بود.گفتم : حالا این چی هست؟
گفت : زنجیر چرخ!!!
یه دفعه تمام سالن زدن زیر خنده.
دیگه همه متوجه شدند زنجیر چرخ مال همکارم بوده!!!!

برچسب:
نویسنده: پرهام نعمتی